::سایت سرگرمی و علمی پـــــــــــــــــا پـــــــــــــــــــا ::
کالا هایی که به آنها در آینده نزدیک نیاز پبدا خواهبد کرد
چند وقت یک بار مردی تلفن میزد و سراغ سانگ را میگرفت چون میخواست سانگ زنش بشود. سانگ معمولا این مردها را نمیشناخت، گاهی حتا اسمشان را هم نشنیده بود، ولی آنها شنیده بودند که سانگ قشنگ است و باهوش و سی ساله و بنگالی و هنوز عروسی نکرده، و برای همین این مردها که بیشترشان دست بر قضا حودشان هم بنگالی بودند شمارهی او را از کسی گرفته بودند که او کسی را میشناخت که پدر و مادر سانگ را میشناخت. پدر و مادر سانگ، به گفتهی خودش، بیصبرانه دلشان میخواست هر چه زودتر عروس شود. به گفتهی سانگ این مردها وقتی با او حرف میزدند همیشه جزییات را قاتیپاتی میگفتند، مثلا میگفتند شنیدهاند سانگ فیزیک خوانده، در حالی که فلسفه خوانده بود، یا میگفتند سانگ از کلمبیا مدرک گرفته، در حالی که دانشگاه نیویورک رفته بود، یا بهش میگفتند سانگیتا در حالی که باید میگفتند سانگ. بهبه و چهچه میکردند که سانگ دارد در هاروارد دکترا میخواند در حالی که واقعیت این بود که سانگ بعد از یک ترم از هاروارد انصراف داده بود و حالا در کتابفروشی سر میدان، نیمهوقت کار میکرد.
همخانههای سانگ، پاول و هیتر، همیشه میفهمیدند کی یکی از این دامادهای احتمالی پشت خط است. سانگ میگفت «بله، سلام». مینشست روی میز طرح چوبگردویی آشپزخانه، چشمهای طلاییرنگش را که گاهی به سبز میزد گرد میکرد و توی صندلیاش قوز میکرد، معذب و در عین حال تسلیم، انگار مترویی که سوارش بوده وسط راه، بین دو تا ایستگاه، گیر کرده باشد. پاول بفهمی نفهمی پکر میشد که میدید سانگ هیچوقت با این مردها بد حرف نمیزند وقتی نسبتهای پیچیده و دور و دراز خودشان را با او توضیح میدادند، نسبتهایی که پاول بگویینگویی بهشان حسادت میکرد، با وجودی که با سانگ شریک خانه و آشپزخانه و روزنامهی گلوب بود.
خواستگارها گاهی از جاهای دوری مثل لسآنجلس زنگ میزدند، و گاهی از جاهایی به نزدیکی واترتاون. یک بار سانگ به پاول و هیتر گفت بالاخره حاضر شده با یکی از این مردها قرار بگذارد. گفت با ماشینش تا بزرگراه آی-93 رفته و مرد از وسط بزرگراه اشاره کرده به شرکتی که توش کار میکرده. بعد او را به دانکیندونات برده و وسط خوردن دونات و قهوه ازش خواستگاری کرده.
سانگ گاهی در طول این گفتوگوهای تلفنی روی دفترچهی پیامهای کنار تلفن چیزهایی مینوشت. اسم مرد را مینوشت یا مینوشت «کارنگی ملون» یا «رمانهای جنایی دوست داره» و طولی نمیکشید که با خودکارش شروع به خطخطی میکرد، ستاره میکشید و با خودش دوزبازی میکرد. معمولا از سر ادب چند تا سوال هم میکرد مثلا دربارهی این که آیا این جناب خواستگار که کارشناس اقتصاد است یا دندانپزشک یا مهندس متالورژی، کارش را دوست دارد یا نه. برای این مردها، سانگ با دروغ مصلحتی همیشگیاش عذر میآورد و دعوت مردها را به ناهار و شراب رد میکرد: فعلا که سرش حسابی شلوغ است، بله دیگر، کلاسهای دانشگاه هاروارد و این حرفها. گاهی وقتها که پاول تصادفا سر میز نشسته بود، سانگ برایش چیزی مینوشت: «طرف انگار دوازده سالشه» یا «از اون خرخوانهاست» یا «یک بار توی استخر مامانماینا بالا آورده» و همانطور که گوشی تلفن را به گوشش چسبانده بود دفترچهی یادداشت را به طرف پاول میگرفت.
گوشی را که میگذاشت تازه صدایش در میآمد که: این مردها اصلا چهطور جرات میکنند زنگ بزنند؟ چهطور روشان میشود رد او را بگیرند؟ این تجاوز به حریم زندگی خصوصیاش است، توهین است به شخصیتش، کارشان رقتانگیز است. به پاول و هیتر میگفت کاش میشد صدایشان را بشنوند که همینجور یکبند دربارهی خودشان ور میزنند. هیتر گاهی میگفت «خدایا سانگ، باورم نمیشه داری غر میزنی. این همه مرد، مردهای موفق، که یک وقت دیدی قیافهشون هم بد نیست، ندیده میخوان زنشون بشی، اون وقت توقع داری برات دل هم بسوزونیم؟»
هیتر دانشجوی حقوق کالج بوستون بود و پنج سالی میشد که بدجوری تنها بود. به سانگ میگفت این خواستگاریها خیلی رمانتیک است، ولی سانگ سر میجنباند که «نه، این جور کارها از روی عشق نیست». به نظر سانگ اینها عملا ازدواجهای ندیدهنشناخته بود و هیچ کدام از مردها در اصل به خود او علاقه نداشتند، به موجودی موهوم علاقه داشتند که زاییدهی یک مشت حرفهای خالهزنکی یککلاغ چهلکلاغی بود. حرفهایی که از دل هندیهای عوام خوشخیالی درمیآمد که سالهای سال او برایشان نمونهی تمامعیاری بود از دخترهایی که درسشان همیشه عالی بود و کلاسهای رقص بهاراتناتیام هم رفته بودند، ولی داشتند پا به سن میگذاشتند و از قلم افتاده بودند.
سانگ میگفت اصلا اگر آنها یک ذره خبر داشته باشند که او واقعا چه جور آدمی است و چهطور پول درمیآورد و با وجود نمرههای خوبش در امتحانها پشت دخل کتابفروشی مینشیند و کارش این است که کتابهای شومیز روی پیشخان را هرمی روی هم میچیند!
سانگ همیشه به پاول و هیتر یادآوری میکرد: «تازه، من دوستپسر دارم».
.
.
.
.
بخش آغازین داستان «به کسی مربوط نیست» از کتاب «خاک غریب» نوشتهی جومپا لاهیری. چاپ ١٣٨٨، نشر ماهی
پ.ن. لطفا تا وقتی داستانهای «جومپا لاهیری» را نخواندهاید، نمیرید.
:: با خرید پستی ایران مارکت سنتر، سفارش خود را درب منزل دریافت کرده، مبلغ آن را به مامور پست بپردازید. ::
